حلول سال نو گرامیباد.


یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال
حلول سال نو و بهار پرطراوت را که نشانه قدرت لایزال الهی و تجدید حیات طبیعت می باشد
رابه تمامی عزیزان تبریک و تهنیت عرض نموده و سالی سرشار از برکت و معنویت
را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان برای شماعزیزان مسئلت مینماییم

چقدر هماهنگ بودند....

قرار بود دیروز سه شنبه جلسه ای با ریاست محترم اداره ارشاد شهرستان کردکوی داشته باشیم..قراربود تمام کسانی که در جامعه مجازی فعالیت دارند نشستی با مسئول محترم ادراه ارشاد داشته باشند...ولی زیاد هماهنگ بودند...آخه جناب ریس خود درجلسه دیگری شرکت داشت...فکرکنم وقت دیگران برای جناب ریس اهمیت نداشت...شاید هم این جامعه مجازی که در سطح شهرستان فعال هستند زیاد بچشم نمی آیند...راستی واقعا وقت اهمیتی نداره...شخصیت افراد دعوت شده چی....؟؟؟ آیا باید همیشه تمام جلسات با تاخیر انجام بشه....شاید هم ریاست محترم درجریان کار نبود...
خلاصه دست از پا درازتر برگشتیم...

یاد من هم باش....

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

 گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

 گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

 گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟

 گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

 گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

 با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟

 فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش

 گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

 گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

 کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

 تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

 خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

 اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

 خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

 با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

 آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی

 سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

 بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

 ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

 گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

 مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم

 الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم

 حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو

 قبول ميکنه؟       

 گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
واسه خدا عزيزه

 آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز !!!

 يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه
بيماريت چيه؟

گفت: بيمار نيستم !
گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن:

نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

مارفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد.

یکسالگی از نگاه هیات تحریریه

بی شک نقش اطلاع رسانی در فضای مجازی بسیار وسیع و همه جانبه است. با عنایت به گستردگی کار فرهنگی و اجتماعی نیاز مبرم به همکاری و مساعدت هر چه بیشتر اندیشمندان و صاحبان قلم داریم. در یک سالی که این مجموعه کار اطلاع رسانی را ادامه داد. مسیر آزمون و خطا را طی کردیم .گرچه نظرات سازنده مخاطبین محترم فرصتی مغتنم برای بازسازی بهینه و مدیریت کردن مجموعه بوده است. رجاء واثق داریم کما فی السابق عنایت عزیزان مخاطب شامل حال این مجموعه گردد. تا ما بتوانیم به دور از فضا سازی ها و هیاهو ها به رسالت خطیر اطلاع رسانی ادامه دهیم. و در این مسیراستعانت می طلبیم از شهیدان شاهد که همچنان سربازی وفادار برای نظام و ولایت مطلقه فقیه و انعکاس دهنده منویات مقام معظم رهبری و راه و خط امام راحل(ره) باشیم.

هیات تحریریه کردکوی درنگاه نو

یکسال گذشت...؟!

خداوندمنان را شاکرم که توفیق رفیقم شد تا بتوانیم با بضاعت اندکم در فضای مجازی در راستای اطلاع رسانی به آحاد مردم قدم بردارم . در یک سال فعالیتم در این وبلاک از ارشادات و انتقادات سازنده مخاطبین محترم بهره جستم و بر اطلاعاتم افزودم امید آن دارم که در باقی مانده راه از راهنمائی های مشوقانه دوستان در جهت تکمیل فرایند اطلاع رسانی استفاده نمایم . واقفیم که که در مسیر تحلیل اطلاع رسانی پر فراز ونشیب است و لازمه موفقیت دراین راه کسب تجربه از بزرگان اندیشه و قلم است که الحمد الله این مهم محقق گردیده و میگردد. مجدداً از بذل عنایت فرهیختگان و اساتید مجرب و اقشار مختلف علی الخصوص جوانان فهیم شهرستان کردکوی نهایت تشکر و امتنان را دارم . امید وارم که بتوانم افتخار لیاقت و درس آموزی از شما عزیزان را همچنان داشته باشم .

تبار شناسی مردم کردکوی

1- اسلامی مقدم : عباسعلی اسلامی مقدم از اهالی شیروان خراسان بعد از اخذ مدرک کارشناسی به استخدام آموزش وپرورش در آمد و در کردکوی به خدمت آموزشی مشغول شد و در همین شهر تجدید فراش کرد و با خانواده ای از خاندان مسلمی عقیلی – از نوادگان آقا عمو فرزند شنتیا وصلت نمود. واز این وصلت صاحب یک پسر به نام « هیثم » شد. چند سال بعد از پیروزی انقلاب  اسلامی ایران به عللی ترک زن و فرزند کرد و هیثم تحت سرپرستی و حمایت مادرش بزرگ شد و در تحصیلات عالیه به رتبه مهندسی عمران رسید او هم اکنون از جوانان تحصیل کرده ی مذهبی با مبادی آداب اخلاقی به کار نظارت در امور ساختمان اشتغال دارد امید است در آینده خود صاحب فرزندان شایسته گردد.

2-  اسمعیلی گلوگاهی : رضا اسمعیلی گلوگاه با خانواده ای از اهالی روستای النگ وصلت می کند . همسرش که در خدمت اداره آموزش و پرورش کردکوی بود در این شهر ماندگار می شود و خود که در جستجوی کاری بود در مسکن مهر شهرستان کردکوی مشغول به کار می شود تا این زمان زمستان 1391 صاحب یک پسر به نام علی می باشد.

3- اشجعی : این خاندان از نوادگان قهارخان نوکنده ای معروف به سالار اشجع می باشند. که در اواخر دوره قاجاریه در دهستان انزان رستاق صاحب قدرت نظامی بوده است . وجه تسمیه این خاندان نیز به خاطر عنوانی بوده است که « سالار اشجع» داشت. همسر دوم قهار خان سالار اشجع دختر سردار رفیع یانه سری بود و از این طریق با قهار خان کیانی کردمحله که به کفشگیری مهاجرت کرده اند و به کیاپور شهرت دارند با جناق بوده است . احتمالاً قهار خان کردمحله ای همان« مسعود سلطان» کفشگیری است که در کتاب سردار رفیع یانه سری نامی از او برده شده است.حیدر خان پسر بزرگ سالار اشجع به استخدام اداره ی دارائی سابق – اقتصاد و امور مالیاتی امروز – درآمد و در اواسط دهه ی 1340 به کردکوی منتقل شد و تا پایان عمر در این شهر ماند و صاحب تعلقات ملکی شد و در این شهر در گذشت .  از حیدر خان سه پسر به اسامی قهار ، انوشیرومحمد باقر باقی ماند قهار بازنشسته ی اداره بهداشت و درمان ، انوشیروان بازنشسته ی شرکت «بافت کار» تهران می باشند و محمد باقر در کردکوی به فعالیت های اقتصادی مشغول است . این سه برادر در پایین محله حوالی چنارلته سکونت دارند از انوشیروان یک پسر به نام حیدر و از محمد باقر دو پسر به اسامی محمد جعفر و محمودرضا باقی مانده است . قهار صاحب اولادی نشد.

4-  اصغری چکنه ای : یک خانواده از روستای «سرولایت » شهر چکنه از مناطق ییلاقی واقع در سر راه قوچان به نیشابور در سال 1345 شمسی به کردکوی مهاجرت کرد پدر این خانواده که رحمت الله نام داشت ابتدا در پایین محله سکنی گزید و بعد از تلاش در سایه ی کارگری صاحب خانه ای در یکی از محله های غرب کردکوی شد. رحمت الله اصغری در زندگی صاحب یک پسر به نام قربانعلی شد در تحصیلات عالیه به اخذ مدرک کارشناسی ارشد نایل شد و به استخدامی اداره آموزش وپرورش درآمد .قربانعلی با یکی از خانواده های عقیلی وصلت نمود و پسری به نام سعید از خود به جای گذاشت .

جعفرقلی کیائی

شهد سرشار شهادت

بعد از عملیات «والفجر8 »در خط پدافندی در گردان «حمزه سید الشهدا» از لشکر ویژه «25 کربلا» جولتر از کارخانه نمک ، مستقر شدیم . یکی از روزها تصمیم گرقتیم که برای بچه های خط ، شربتی درست کنیم و بعد از تهیه شکر توسط برادر کشاورز ، عصر همان روز شرع به درست کردن شربت نمودیم بعد از آماده شدن شربت دیدیم که برادر «علیرضا تازیکه» که در آرایشگاه صلواتی خط بود با دردست داشتن چند نامه – که برای بچه های داخل کمین می برد، از راه رسید و بعد از احوال پرسی به ایشان گفتیم: « علیرضا بیا ! اولین لیوان شربت را شما بنوشید»در همین موقع برادر«علی اکبرحسینیان»به او گفت:«علیرضاشربت را خوردی شهید میشوی»ایشان بالبخند زیبا که همیشه بر لبانش جاری میشدگفت:« نه بابا!»شهید«ابراهیم جهانبین»ازبچه های سلمانشهر که آن موقع فرمانده دسته ما بود به ایشان گفت«علی رضا اگرشهیدشدی سلام ما را به«شهیدصادق مکتبی»برسان.علی رضا لبخندی زد و گفت«ما کجا و شهادت کجا»وبعد از نوشیدن شربت از بچه ها خداحافظی کرد و به طرف سنگر کمین براه افتاد، هنوز چند قدمی از سنگر ما فاصله نگرفته بودکه صدای انفجار گلوله ی خمپاره به گوش رسید.با شنیدن صدای  علی  رضا ما سریع از سنگر بیرون آمدیم و به طرف ایشان دویدیم که دیدم علیرضا شدیداً مجروح شده و من سرش را در بغل گرفتم؛ و محل اصابت ترکش خمپاره را-که خون به شدت بیرون می آمد-بستیم بلافاصله آمبولانس در محل حاضر شد.ایشان را به اورژانس انتقال دادیم.من همراه ایشان سوار آمبولانس شدم وسرایشان را بر روی زانوی خودم قرار دادم و در این حال علی رضا فقط از درد می نالید، می دانستم که آخرین لحظات زندگی ایشان می باشد. او را به اسم صدا زدم جواب مرا که از انتهای گلویش بر می خواست داد گفتم«علی رضا ذکر بگو،بگو«یاحسین(ع) یا مهدی یا زهرا(س)» ایشان شروع کرد  به ذکر گفتن،تا این که به اورژانس رسیدیم ازآمبولانس پیاده شدم و به کمک برادران بهداری خط ایشان را به داخل اورژانس صحرایی بردیم من بیرون منتظر ماندم،بعد از چند دقیقه یکی از برادران بهداری بیرون آمد و گفت«علی رضا شهید شد».

شهد سرشار شهادت به تو ارزانی باد

                                                  آه از این مردن شیرین دهنم آب افتاد

شهید علیرضا تازیکه.فرزند مراد در سال 1345 در روستای بالاجاده از شهرستان کردکوی متولد و در تاریخ 3/2/1367 در منطقه سومار به شهادت رسید.

راوی: محمود خطیر،دوست شهید

بازنویس: اسماعیل صحافی

تبار شناسی مردم کردکوی

1-اسلامی لمراسک: دیگر خاندان اسلامی پائین محله از فرزندان و نوادگان شخصی به نام غلامرضا از مهاجرین  روستای لمراسک بهشهر هستند. که در اواخر دوره قاجار با تعدادی دیگر  از بستگان خود به کردکوی و روستای النگ مهاجرت کرده اند. غلامرضا صاحب دو پسر به اسامی اسمعیل و رضا شد. که اولی صاحب فرزندی نشد لیکن از رضا سه فرزند پسر به اسامی اکبر، محمد و اصغر باقی ماند، اکبر بازنشسته ی بانک صادرات است.ودو نفر دیگر به کارآزاد اشتغال دارند.

2- آهویی : اصالتاً کوایی و از فرزندان و نوادگان موسی کوایی هستند. شیخ علی ، محمد ، و حسینعلی از فرزندان موسی بوده اند.حسینعلی ابتدا به روستای میاندره کوچید. و بعداز انقلاب به کردکوی آمد. و صاحب 3 پسر شد .که دو نفر آنها به اسامی ابراهیم و صادق در کردکوی ماندگار شدند. و در حوالی مسجد کوائیها زندگی میکنند.از ابراهیم که در این زمان تولیت مسجد کوائیها با برعهده دارد. چهار پسر به اسامی حسین ، موسی وعلی و ابوالفضل باقی مانده است. که هرچهار نفر در کردکوی به کار آزاد اشتغال دارند.

3- آرن : از مهاجرین روستای کوا می باشند. دو برادر به اسامی رمضان و حسین از فرزندان نوروز بعد از انقلاب به کردکوی آمدند. و در عباس آباد شمالی زندگی می کنند . رمضان دو پسر به اسامی محمد و مهدی ودارد. و حسین نیز صاحب دو پسر به اسامی هادی و سینا می باشد.

4- ابراهیمی/ اورسیجی : این خاندان در اصل از منطقه (( اورسیج )) از مناطق کوهستان شمال شاهرود هستند. که از اواخر دوره قاجار به روستای بالاجاده مهاجرت کرده اند . از فرزندان عباس خیاط دو نفر به اسامی صادق و نوروز نام خانوادگی خود را از اورسیجی به ابراهیمی تغییر دادند. نوروز ابراهیمی که فوق لیسانس تاریخ بوده است .به گرگان مهاجرت کرد. یکی از فرزندان صادق به نام ابراهیم ابراهیمی که با مدرک کارشناس در استخدام کمیته امداد امام خمینی(ره) می باشد، با یکی از خانواده های ((حجتی )) کردکوی ازدواج کرد. و در همین شهر سکونت اختیار نمود.

5- اسمعیلی (عجب شیر) : علی اسمعیلی معروف به علی ترک اهل عجب شیر تبریز از نیروهای بریگاد قزاق در زمان رضا خان بود. که گذرش به منطقه استرآباد قدیم افتاد. و به استخدام اداره مخابرات گرگان در آمد . و با آشنائی که باآقای شیر افکن رئیس مخابرات کردکوی داشت. با دختری از مهاجرین اصفهان وصلت کرد. و صاحب پسری به نام (( منوچهر)) شد. و خودش در جوانی بر اثر سقوط از درخت یا ساختمان در حین انجام امور مخابراتی درگذشت. همسرش با پسری که از او مانده بود. به کردکوی برگشت و به ازدواج محمدعلی یعقوبی که اصالتاً اهل روستای یساقی بود، در آمد. منوچهر در کردکوی دوبار ازدواج کرد. که از همسر او شش پسر به اسامی احمد ، محمود و رحمت و از همسر دوم صاحب دو پسر به اسامی اسمعیل و علی شد. این خاندان محل سکونت اولیه آنان در حاشیه خیابان جنگل بوده است . که بعداً در محلات مختلف پراکنده شده اند.

جعفرقلی کیائی