خورشید حق
ساقی به جام توحید پرکن شراب تقوی
ای مطرب فضیلت بنوازچنگ الّا
ای باغبان گیتی بنما جهان مطرّی
ای قمری منادی درده ندای یکتا
خورشیدحق برآمد از سرزمین بطحا
نورمحمدی شداکنون عالم آرا
ای دوستان بشارت کامد زمان وحدت
شد منتهی مذلت گردیده وقت عزت
از عرش کبریایی آمد نشان رحمت
بر تیره راه نکبت شد منجی طریقت
گستر بساط شادی در پرهر مکان و ماوا
نور محمدی شد اکنون عالم آرا
آمد بهار شادی طی شد زمان ماتم
ساقی به ساغرم کن،اکنون،می، دمادم
از آن می تولّا سازد علاج دردم
بر شادی ام فزاید،دورم نماید از غم
چون اوست رحمت حق از نیک و بد چه پروا
نور محمدی شد،اکنون عالم آرا
مژده دهید یاران میلاد احمدی شد
تابان تمام عالم زان نور سرمدی شد
تا در جهان هستی،روی محمدی شد
حق گشته آشکارا اندر نهان بدی شد
صد تهنیت به یاران در این زمانه زیرا
نور محمدی شد اکنون عالم آرا
شد آسمان بطحا ناگه ستاره باران
در کعبه واژگون شد بتهای بت پرستان
در کاهش امده نیل در سرزمین سودان
خاموش گشته یکسر آتشکده در ایران
در تیسفون فروشد دندانه های کسرا
نو محمدی شد اکنون عالم آرا
از من بشارت ایدل بر مردمان سراسر
بر ترک و رومی وهم برساکنان بربر
بر زنگیان ینگی بر هندو چین خاور
بر آن زنان که بودند در زیر یوغ شوهر
باشد گه مسرّت، حل گشته چون معما
نور محمدی شد ، اکنون عالم آرا
اسلام گشته ظاهر از او به اهل دنیا
تا بگسلاند از هم زاندیشه بندها را
گوید به تو که برخیز ای پر زجمله اهوا
حق خودت طلب کن از این بشر نماها
بر گو که ظلم ظالم سر آمده ازیرا
نور محمدی شد، اکنون عالم آرا
اسلام داده درس برادری و یاری
برهم زده بساط تبعیض و برده داری
گوید مقام انسان نبود پی سواری
بنگر تو در وجودت چه مایه ها که داری
خود را به چیز سهلی مفروش بی محابا
نور محمدی شد،اکنون عالم آرا
ای بردگان گشایید از پای بند خواری
بر فرق برده داران کوبید مشت کاری
دارای در نداری صد بدتراز نداری
در زیر بار محنت زشت است بردباری
تا کی کنی به ظالم تعظیم یا مدارا
نورمحمدی شد،اکنون عالم آرا
ای منجی حقیقی مارانجات بخشا
ما را به یمن امشب ایمان صلات بخشا
ما را زبان گویا وقت حیات بخشا
بر ما نور رحمت حق در عرصات بخشا
چون خواهش تو باشد مقصود حق تعالی
نور محمدی شد، اکنون عالم آرا
یا رب بحق احمد آن خاتم رسولان
ما را نما حفاظت اندر پناه قرآن
در پرتو وجود آن پیر در جماران
کاخ ستم تو بنما از بن و بیخ ویران
اندر جهان بگستر این انقلاب ما را
نور محمدی شد،اکنون عالم آرا
جعفرقلی کیانی


