کاروان
دشت ، لبریز سکوت
چشم صحراست که مانده است به راه
همه ی دشت، پر از غربت و مظلومیت
وفقط خورشید است
که درآغوش گرفته است عزیزانش را
دشت می سوزد و تب دار و غمین
تا که می آید از آن سوی نگاه
کاروان خسته از شدت راه.
وچه مظلوم
به صحرای ستم دیده نظر می دوزد.
سینه لبریز تپش
ونفس ها به شمار
کاروان آمد و یک دنیا رنج
کوه در کوه صبوری آمد
شیر زن اما مرد.
لحظه حادثه اینک تکرار:
خون شش ماهه، که فواره شده سوی خدا
بال در بال ملائک به کنار
دست ماه است که افتاده به خاک
مشک لبریز از اشک
و چه شرمنده فرات
که به پای عطش آن لب خشکیده نشست
قامت عشق شکست
خنجری در گودال
می بردحنجره قرآن را
جام تاریخ پر از خون خدا ست.
آسمان قاری((لاحول و لا)) ست.
سر خورشید به نی.
خیمه ها در آتش
دشت در خون و عطش
دختری پا به فرار
می رسد شیهه اسبی در باد
غل و زنجیر
و شلاق
وزخم
تشتی از نور
و خولی
و تنور
همه جا سرخ
زمین سرخ
زمان سرخ
تمام خیزران سرخ
ویک دنیا سرخ
قامتی سرو
خمیده بر تل
و زبانی که به تشریح خدا می پرداخت
وبه تاریکی اندیشه صحرای ستم
آه
از فراسوی نگاه
کاروانی در راه
حمیدرضا مازندرانی